داستان کودک دبستانی (۸ تا۱۰ سال)

نوشته شده برای at می 29, 2023
33 0

داستان کودک دبستانی، قصه کوتاه برای خواب، قصه برای شب کودکان ۹ساله، قصه کوتاه آموزنده برای همه والدینی که مایلند فرزندانشان عادت های خواندن را شروع کنند ضروری است. هرچه زودتر، بهتر! برای شروع، توجه به این نکته مهم است که کودکان باید خواندن را با ریتم خودشان بدون اجبار شروع کنند. زمان مطالعه باید لذت بخش باشد، اجبار کودک به خواندن ممکن است نتیجه ای کاملاً معکوس داشته باشد که ما در جستجوی آن هستیم.

خواندن سرشار از لذت و راهی برای کشف چیزهای جدید است. این چیزی است که ما می خواهیم آن ها تجربه کنند. داستان های نوشته شده برای کودکان دبستانی به آن ها کمک می کند تا تخیل خود را گسترش دهند و توجه خود را به حیوانات و اطراف خود افزایش دهند.

فواید روانشناسی تربیتی:

  • شروع به ایجاد رابطه قوی تر با دوستان و همسالان
  • چگونه با قلدری بچه های دیگر در مدرسه کنار بیاید
  • مدیریت احساسات در دوران بلوغ

داستان کودک دبستانی (۸ تا۱۰ سال)

بهترین داستان‌ها برای بچه‌های دبستانی، داستان‌هایی هستند که تخیل آن‌ها را بیدار می‌کنند، دید آن‌ها را به روی دنیاهای جدید باز می‌کند و مهم‌تر از همه، بیشترین تنوع را در اختیارشان می‌گذارد!

داستان۱: داستان کوتاه جالب برای مدرسه

من یک دانشمند هستم. همیشه قد کوتاهی داشتم ولی این امر باعث نشد که من ناراحت بشم یا برای موفقیت تلاش نکنم. می خوام برای شما داستان لحظات سختی از دوران دبستان خودم تعریف کنم که ممکن برای خیلی از کودکان در مدرسه رخ بده، این داستان به سازگاری کودک با مدرسه کمک می کند.

 

همیشه بقیه بچه ها من رو بخاطر قدم مسخره می کردند ولی من درس خون بودم و سعی می کردم دوستان خوبی برای خودم داشته باشم برای همین هم همیشه قلدرهای مدرسه شکست می خوردند چون من و دوستام تعدادمون زیاد بودند و نمی تونستند به ما زور بگن یا مارو اذیت کنند.

بردن اسباب بازی به مدرسه ممنوع بود اما من یک روز یک اسباب بازی داخل کیفم گذاشتم و به مدرسه رفتم. زنگ تفریح از ترس اینکه اسباب بازی منو بردارن داخل کلاس موندم، گروه قلدرهای مدرسه وقتی دیدن من داخل کلاس موندم اسباب بازی من رو گرفتند و گفتن که اگر به کسی بگم اسباب بازی من رو به معاون میدن و من اخراج میشم.

از همون روز زندگی من سیاه شد چون مجبور بودم هرچی اون ها بهم میگن رو گوش کنم، دیگه دوست نداشتم مدرسه برم و به مرور تمام دوست هام رو از دست دادم. درسم افت کرده بود و الان دیگه جرمم فقط اوردن اسباب بازی به مدرسه نبود و قلدری و اذیت کردن بچه ها هم بهش اضافه شده بود.

خسته شده بودم برای همین پیش خانوادم رفتم و به اونا گفتم که دیگه نمیخوام مدرسه برم. اما پدر و مادرم به آرامی با من صحبت می کردند و به من گفتند که باید دلیلم رو به اونا بگم و به من قول دادند که  کمکم کنند و قضاوتم نکنند. من هم که از وضعیت خسته شده بودم تمام ماجرا را از اول تا آخر گفتم به آخرش که رسیدم صورتم از اشک خیس خیس شده بود.

پدر و مادرم من رو بغل کردند بعد به من توضیح دادند که در مدرسه هیچ دانش آموزی حق نداره به دیگری زور بگه، گفتند اگر من مسئولیت اسباب بازی را قبول می کردم و معذرت خواهی می کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد ولی الان آسیب زیادی دیدم و دوستام رو از دست دادم.

صبح والدینم با من به مدرسه اومدند و از مدیر خواستند که به خاطر کارهای من، من رو ببخشه. من همه دوستام را جمع کردم و  با شجاعت  موضوع را برای آن ها تعریف کردم. همه دوستام من رو بخشیدن و بچه های قلدر هم مجبور شدن قول بدن که دیگه کسی رو اذیت نمی کنند.

بازهم من و دوستام گروه خودمون رو تشکیل دادیم و دیگه اجازه ندادیم کسی مارو اذیت کنه. از اون به بعد هرمشکلی پیش میومد پیش مشاور می رفتم یا با والدینم حرف می زدم چون وظیفه آن ها محافظت از ماست. پس نباید این موضوعات را از آن ها پنهان کنیم.

داستان۲: لمس طلایی

روزی پادشاهی به نام سام بود که به دلیل خوبی ها و عدلی که داشت فرشته ای بر او ظاهر شد و گفت که یکی از آرزوهای او را براورده می سازد. سام از او خواست که به هر چیزی که دست بزند به طلا تبدیل شود، فرشته کمی تردید داشت و به او گفت که آرزوی او عاقبت خوبی ندارد امام پادشاه اصرار داشت و بالاخره فرشته آرزوی او را براورده ساخت.

سام که بسیار هیجان زده بود قدرت خود را امتحان کند و همه چیز تبدیل به طلا می شد . اما به زودی، سام گرسنه شد. همانطور که او یک تکه غذا را برداشت، متوجه شد که نمی تواند آن را بخورد و در دستش به طلا تبدیل می شد. سام از گرسنگی ناله می کرد.

دخترش با دیدن ناراحتی سام، برای دلداری دستانش را دور او انداخت و او نیز به طلا تبدیل شد. سام با دیدن این صحنه شروع به گریه کرد ولی هرچه فرشته را صدا می زد دیگر جوابی نمی شنید.

نتیجه: به نتیاج خواسته های خود فکر کنید.

داستان۳: روباه و انگور

یک روز روباه برای جستجوی غذا به شدت گرسنه شد، او شروع به جستجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد که بتواند بخورد. سرانجام در حالی که بسیار گرسنه بود، به دیواری محکم و آجری برخورد کرد. در بالای دیوار، او بزرگترین و آبدارترین انگور ممکن را دید.

روباه برای رسیدن به انگور مجبور بود در هوا بپرد. همانطور که می پرید، دهانش را باز می کرد تا انگورها را بگیرد و از گرسنگی نجات پیدا کند، اما نمی توانست. روباه دوباره تلاش کرد اما باز هم شکست می خورد، بالاخره گرسنگی بر او غلبه کرد.

او چند بار دیگر تلاش کرد اما همچنان شکست می خورد. بالاخره روباه تصمیم گرفت که وقت تسلیم شدن و به خانه رفت و در حالی که دور می شد، زمزمه کرد: “مطمئنم که آن انگورها ترش بودند.”

نتبجه: برای رسیدن به خواسته های خود باید تلاش کنید و بهانه نیاورید. روباه می توانست از کسی کمک بگیرد یا چیزی زیر پای خود بگذارد.

کودک دبستانی

داستان۴: رز مغرور

روزی روزگاری در صحرای دور، گل رز سرخ زیبایی بود که به ظاهر زیبایش افتخار می کرد و همیشه در مورد آن صحبت می کرد، تنها ناراحتی رز این بود که در کنار کاکتوسی زشت رشد می کرد. هر روز، گل رز زیبا کاکتوس را مسخره می کرد و به او میگفت که کاش در کنار کاکتوسی به این زشتی رشد نمی کر.، کاکتوس جوابی نمی داد اما حیوانات و گیاهان دیگر ناراحت شده بودند زیرا فکر می کردند که گل رز زیادی به ظاهر خود مغرور شده است.

روزی از روها در یک تابستان داغ، آبی برای گیاهان باقی نماند همه گیاهان تشنه بودند. گل رز به سرعت شروع به پژمرده شدن کرد. گلبرگ های زیبایش خشک شد و رنگ شاداب خود را از دست داد ولی گیاهان دیگر با او حرف نمی زدند و به او کمک نمی کردند.

در این هنگام گل رز تشنه به کاکتوس نگاه کرد، پرندگان را دید که منقار خود را در کاکتوس فرو می کنند تا کمی آب بنوشد. رز از کاکتوس پرسید که آیا می تواند با کمک او کمی آب بخورد؟ کاکتوس مهربان نگاهی به رز تشنه کرد که چیزی نمانده بود تا خشک شود. بالاخره موافقت کرد و هر دوی آن ها با هم دوست شدند و رز یاد گرفت که نباید به ظاهر خود مغرور شود، زیرا هر موجودی فایده ای دارد و ظاهر همه چیز نیست.

نتبجه: هرگز کسی را از روی ظاهرش قضاوت نکنید.

قصه کوتاه آموزنده

داستان ۵: شیرها و آرزو ها

سارا در روستایی دور زندگی می کرد و کار او دوشیدن گاوها بود، پس از دوشیدن او شیر ها را برای فروش به شهر می برد و در مسیر به این فکر می کرد که با پول فروش آن ها چه کارهایی می تواند انجام دهد. او به این فکر کرد که با پول فروش شیر کیک و توت فرنگی تازه بخرد.

کمی جلوتر مرغی دید و با خوشحالی فکر کرد که می تواند با پول خود مرغی بخرد و بعد مرغ تخم می کند و صاحب کلی جوجه و مرغ می شود. جلوتر فکر کرد که با پول فروش جوجه ها می تواند لباس جذابی بخرد تا همه انگشت به دهن بمانند، در همین فکر ها بود که پایش به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد. سارا بلند شد و به شیرهای ریخته و آرزوهای دور و درازش فکر کرد، بپس  با سطل های خالی و چشمان اشکی به خانه بازگشت.

مادر سارا با دیدن او آهی کشید و گفت: مگر به تو نگفتم که صبر داشته باش و پیش از نتیجه گیری به اتفاقات بعدی فکر نکن؟

داستان۶: تخم طلا

داستان کوتاه کودکانه با تصویر، روزی مردی در روستا زندگی می کرد که غاز جادویی داشت. غاز او هرروز یک تخم طلا می گذاشت. مرد و همسرش بسیار از وضع خود راضی بودند و روز به روز پولدار تر می شدند، یک روز مرد به همسر خود گفت : همسر من این غاز در درون خود تخم های طلای زیادی دارد به جای اینکه منتظر باشیم تخم بگذارد بیا شکم او را پاره کنیم و تخم های طلا را خارج کنیم.

همسر مرد با این پیشنهاد موافقت کرد. فردای آن روز مرد به سراغ غاز رفت و شکم او را پاره کرد اما در کمال تعجب مشاهده کردند که تخم طلایی در شکم او وجود ندارد. مرد بر سر خود زد و شروع به گریه کرد اما دیگر فایده ای نداشت و آن ها روز به روز فقیر تر شدند.

منبع : داستان کودک دبستانی (۸ تا۱۰ سال)

بازنشر(Cite this article as):
دکتر ندا. تاپ نیوز: داستان کودک دبستانی (۸ تا۱۰ سال). آخرین ویرایش: می 29, 2023. https://psychology.e-teb.com/?post_type=post&p=12944

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *